محمود اعتمادزاده ‹‹ به آذین››
محمود اعتمادزاده (م.
ا.
بهآذین) فعال سیاسی ، نویسنده و مترجم معاصر ایرانی بود.
زندگی
در بیست و سوم دى ماه سال ۱۲۹۳ خورشیدی در کوی خُمِران چهلتن شهر رشت به دنیا آمد.
آموزش ابتدایی را در رشت، سه سال اوّل متوسطه را در مشهد و سه سال آخر متوسطه را در تهران ادامه داد.
در سال ۱۳۱۱ جزو دانشجویان اعزامی ایران به فرانسه رفت و تا دیماه ۱۳۱۷ در فرانسه ماند.
زبان فرانسوى را آموخت و از دانشکدهٔ مهندسی دریائی برِست (Brest) و دانشکدهٔ مهندسی ساختمان دریائی در پاریس گواهینامه گرفت.
پس از بازگشت به ایران به نیروی دریائی پیوست.
با درجهٔ ستوان دوم مهندس نیروى دریائى در خرمشهر مشغول به کار شد.
دو سال بعد به نیروى دریائى در بندر انزلى منتقل شد و ریاست تعمیرگاه این نیرو به عهدهاش گذاشته شد.
در چهارم شهریور ۱۳۲۰در جریان اشغال ایران و بمباران در بندر انزلی زخمى برداشت که منجر به قطع دست چپ او و اتکایش به دست راست برای بقیهٔ عمر گشت.
چندی بعد، برای رهائی از قیدهائی که افسر نیروی دریائی بودن برای فعالیت سیاسی و ادبىاش ایجاد کرده بود، استعفا داد.
سرانجام در بهار۱۳۲۳، به گفتهٔ خودش «رشتهٔ توان فرسای خدمت نظامى از گردنش باز شد» و به وزارت فرهنگ منتقل شد.
سالهائی را به تدریس خصوصی زبان فرانسوی، تدریس ریاضی در دبیرستانها و کار در کتابخانهٔ ملی —در دایرهٔ روزنامهها و مجلات— گذراند.
چند هفتهای هم در دورهٔ وزارت دکتر کشاورز، در سال ۱۳۲۵، سمت معاونت فرهنگ گیلان به عهدهاش بود.
در پی کودتای ٢٨ مرداد١٣٣٢ او را منتظرخدمت کردند و دیگر اجازهٔ کار در وزارت فرهنگ را به او ندادند.
در تقابل با فشار تنگدستی و تنگناهای تأمین زندگی خانواده، به کار ترجمه پرداخت.
از آن پس —تا پایان عمر— زندگی او به فعالیت سیاسی و اجتماعی و به ترجمه و نویسندگی گذشت.
بهآذین، روز چهارشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۸۵ بر اثر ایست قلبی در بیمارستان آراد تهران درگذشت.
فعالیتهای سیاسی و اجتماعی
دوران کودکى بهآذین همزمان با جنبش جنگل در گیلان و نیز انقلاب در روسیه بود.
بدین روال در دو دههٔ نخستین زندگىاش شاهد رویدادهائی تاریخی شد که در ذهن و خاطر او تأثیر عمیقی برجای گذاشتند.
دوران کودکى بهآذین همزمان با جنبش جنگل در گیلان و نیز انقلاب در روسیه بود.
بدین روال در دو دههٔ نخستین زندگىاش شاهد رویدادهائی تاریخی شد که در ذهن و خاطر او تأثیر عمیقی برجای گذاشتند.
در سالهای زندگی در فرانسه، درکنار فراگیری زبان و تحصیلات دانشگاهی، با آثار و افکار بسیاری از نویسندگان و اندیشمندان جهان آن روز و نیز با فضای باز آزادی و همچنین با نوشتههای مارکسیستی آشنا شد.
مىگوید: «شگفتىهای جادوئی فرنگ در من نقش مىبست، پرورده مىشدم.
شکل مىگرفتم و …هر چه بیشتر به کتابهای ادبیات و تاریخ و سیاست روی مىآوردم…گاه هم دست به قلم مىبردم…».
در پی فروپاشی سلطنت رضاشاه پهلوی پرداختن به سیاست آزاد شد.
محمود اعتمادزادهٔ بزرگ شده در دوران جنبش جنگل و انقلاب روسیه و جنگ جهانی، به پشتوانهٔ آنچه به ویژه در دوران اقامتش در فرانسه در زمینههای اجتماعی و سیاسی آموخته بود، رو به فعالیت در راه استقلال و آزادی و عدالت اجتماعی آورد.
با خواندن کتابهای مارکسیستی به زبان فرانسه به این ایدئولوژی نزدیک شد و به عنوان یک کمونیست در پایان ۱۳۲۳ به حزب تودهٔ ایران پیوست.
در سالهای پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ پیکار او در راه باورهایش و در راه کسب حقوق انسانی به اشکال گوناگون ادامه یافت و سر و کارش را بارها به زندان انداخت.
در سال ۱۳۴۷ یکی از بنیانگذاران اصلی کانون نویسندگان ایران شد و منشور اصلی این کانون را «بر محور آزادی قلم و بیان» بنا نهاد .
کار این دورهٔ کانون در حدود دوسالی بیشتر دوام نیاورد.
در سال ۱۳۴۹ فریدون تنکابنی به خاطرنوشتن کتاب یادداشتهای شهر شلوغ بازداشت شد.
در خرداد ۱۳۴۹، بهآذین و پنجاهوسه تن دیگر در اعلامیهای به بازداشت تنکابنی اعتراض کردند.
بهآذین روز بیستویکم تیرماه بازداشت شد و چهار ماه در زندانهای قزلقلعه و قصر زندانی بود .
در ۹ و ۱۱ آبان در دادرسی ارتش بهآذین، محمدعلی سپانلو و رحمانىنژاد توسط دادگاه نظامی به زندان محکوم شدند.
در ۲۳ و ۲۴ فروردین ۱۳۵۰ دادگاه تجدیدنظر دادرسی ارتش حکم آنان را، پس از ماهها زندان ، به دوماه زندان قابلخرید تبدیل کرد.
در این دادگاهها بهآذین از آزادی قلم و از آزادى تشکلهای صنفی دفاع کرد.
در اردیبهشت سال ۵۶ دور تازهای از فعالیتهای کانون آغاز شد که بهآذین در آن نقشی کلیدی داشت.
از جمله، به عنوان عضوی از هیئت دبیران موقت، متن «موضع کانون نویسندگان ایران» را تدوین کرد که بعدها مبنای مرامنامه و اساسنامهٔ کانون شد.
در مهر ماه ۱۳۵۶ به آذین یکی از سازماندهندگان برگزاری ده شب شعر و سخنرانی در انجمن فرهنگی ایران و آلمان (انستیتو گوته) بود.
به ویژه بیانیهٔ پایانی این مراسم و این فراز پایانی آن که به قلم بهآذین نوشته و با صدای وی خوانده شد در یادها ماندهاست که: دوستان!
جوانان!
ده شب به صورت جمعیتی که غالبا سر به ده هزار و بیشتر میزد آمدید و اینجا روی چمن و خاک نمناک، روی آجر و سمنت لبه حوض ، نشسته و ایستاده ، در هوای خنک پاییز و گاه ساعت ها زیر باران تند صبر کردید و گوش به گویندگان دادید.
چه شنیدید؟
آزادی ، آزادی و آزادی.
سوم آذر ۱۳۵۶ به همراه پسرش کاوه دستگیر شد.
شانزدهم آذر با وثیقه آزاد شد و باز به فعالیتهای اجتماعی در راه آزادی بیان و قلم، و به موازات آن تلاشهای سیاسى برای برقراری اتحاد، و کوشش در راه استقلال و آزادی و عدالت بازگشت.
مىگوید: «بار دیگر به امید پىریزی اتحاد وسیعتر نیروها که جریانهای مارکسیستی نیز در آن شرکت داشته باشند، به مسیر دید و بازدیدها و دوندگىهایم مىافتم.» در پی تلاشهای او و دیگر کوشندگان راه آزادی در کانون نویسندگان، مجمع عمومی کانون در ۳۱ اردیبهشت ۵۷ برگزار شد که در آن به عضویت هیئت دبیران انتخاب شد.
در پیگیری فعالیتهای سیاسىاش، در ۲۶ مهر ماه ۱۳۵۷ سازمان اتحاد دمکراتیک مردم ایران را بنیان گذارد.
در جلد دوم کتاب از هر دری در این باب مىنویسد: «…بیشتر تأکیدم در بحث، همه بر اتحاد نیروهاست برای رسیدن به آزادی و حکومت مردمى و استقلال کشور.» در اول آبان ماه ۵۷ دستگیر و زندانی شد.
این اسارت تا ۲۳ دی ۵۷ طول کشید.
همزمان با فروپاشی رژیم سلطنتی نوشت: «آسان ترین مرحلهٔ انقلاب با همهٔ درد و رنج و اشک و خون که داشت پشت سر گذارده شد… آیا مىتوان آسوده نشست و نفس تازه کرد؟
نه برادر!
باید دست به دست هم داد، همدیگر را داشت.
عظیم کاری در پیش است… هنوز سالها و سالها سازندگی پیش روی ملت ماست که باید در فضای همدلی و کوشش همگانی به انجام رسد… ولی چه مىبینیم؟
از هماکنون فزون طلبی و وسوسهٔ تحکم… چه باید کرد؟
چاره وحدت است.
نیرومندی در وحدت است.
پیروزی به وحدت است…» پس از انقلاب فعالیت «اتحاد دمکراتیک مردم ایران» را ادامه داد و در عین حال، در پلنوم هفدهم، به عضویت افتخاری کمیتهٔ مرکزی حزب تودهٔ ایران برگزیده شد .
بهآذین دبیر جمعیت ایرانی هواداران صلح نیز بود.
در سال ۱۳۵۸، در پی اختلاف با هیئت دبیران تازهٔ کانون نویسندگان، مقالهای نوشت در مخالفت با استفاده از کانون به عنوان پیکرهای سیاسی ، که پیامد آن محروم شدن او و چهار تن دیگر از همفکرانش از عضویت در کانون نویسندگان بود.
بهآذین برای دنبال کردن هدفهای صنفىاش، به یاری شماری از قلمزنان و هنرمندان کشور ، در پائیز ۱۳۵۸ شورای نویسندگان و هنرمندان ایران را پىریزی کرد.
در ١٧ بهمن ۱۳۶۱ در جریان دستگیرىهای گستردهٔ اعضای حزب تودهٔ ایران دستگیر شد.
تا سال ۱۳۶۹ در زندان ماند و تحت شکنجههای سختی قرار گرفت.
او پس از آزادی از زندان، همواره از عوارض دوران بازداشت و شکنجههای سخت رنج مىبرد.
در سالهای پسین زندگی در مصاحبه با چبستا گفت: «دغدغهٔ بزرگ من در چند سال اخیر سرنوشت کرهٔ خاکی ماست که دو اسبه به سوی نابودی رانده مىشود.
بیکاری اجباری دهها و به زودی صدها میلیونی… بیمارىهای واگیردار ناشناخته یا دوباره سر بر آورده… جنگ و کشتار به بهانهٔ دعواهای مرزی، و دشمنىهای قومى که مىباید بازار فروش سلاحهای از رده بیرون شدهٔ کشورهای پیشرفته را گرم بدارد.
زمین دارد رمق از دست مىدهد.
نفسش دارد به شماره مىافتد.
باید پیش از آن که دیر شود، به دادش رسید… خیزش عمومی جهان لازم است.
هر جا و همه جا، در راستای مهار کردن تولید انبوه سلاح، و ناممکن ساختن اسراف دیوانهوار کنونی در مصرف.
من نیستم؛ اما نگذارید جهان نابود شود.
بهپا خیزید!» سه سال پیش از مرگ، بر اعتقاد خود به راه و روالی که پیموده تأکید کرد و در پاسخ مصاحبهگری که از او مىپرسید «آیا اگر فرصت دوبارهای برای زیستن به شما بدهند بازهم همین راهی را که تا کنون پیمودهاید در پیش خواهید گرفت؟» گفت: «دوست ارجمند ، بر من ببخشید و سراب زندگی دوباره را به رُخَم نکشید.
پرسشی که پاسخ نمىتواند داشت از من نکنید.
من جز آن چه بودم نمىتوانم بود…» فعالیتهای ادبی روزنامه نگاری از نخستین عرصههای فعالیت ادبی او بود.
نخستین نشریهای که نوشتههائی از او را چاپ کرد مردان کار بود.
در آن زمان او هنوز افسر نیروی دریائی بود و از آنجا که کارکنان ارتش به کلی ممنوعالقلم بودند، ناگزیر نوشتههایش را به نامهای مستعار به دست چاپ مىسپرد.
نام «م.ا.
بهآذین» را در نشریهٔ مردان کار برای خود برگزید ، و محمود اعتمادزاده بیش از ششدهه به این نام شناخته و خطاب شد.
در همین ایام با روزنامهٔ داریای حسن ارسنجانی نیز همکاری قلمی داشت: «مقاله مىنوشتم، داستان مىدادم، مصاحبه مىکردم.
همه بىمزد و بىمنّت.» به مرور و با شناخت بیشتراز آرا و افکار ارسنجانی، راهش از او جدا شد و همکارىاش را با او قطع کرد.
در اواخر دههٔ ۳۰ سردبیری مجلهٔ ادبی-اجتماعی صدف و هفتهنامهٔ کتاب هفته و نشریهٔ پیام نو را عهده دار شد.
در سالهای ۱۳۵۶ تا ۱۳۶۱ با مسئولیت وی هفتهنامههای سوگند، پیام نوین و اتحاد مردم منتشر شد.
او همچنین سردبیر فصل نامهٔ شورای نویسندگان و هنرمندان ایران بود.
آنچه او از همه بیشتر دوست مىداشت، نویسندگی بود.
«من نویسندگی مىخواستم، نویسندگی، کشش دردناک هستی من».
نخستین اثر او در سال ۱۳۲۳ به صورت مجموعهداستانی به نام پراکنده به چاپ رسید.
کتاب بعدی، با موضوعهای اجتماعی و به سبکی واقع گرایانه، بهسوی مردم نام داشت.
نخستین رمان بلندش، دختر رعیت، در حال و هوای جنبش جنگل سیر مىکند و نقش پرند سخن از امید و زیبایىهای زندگی مىگوید.
خانوادهٔ امینزادگان پس از آن که دو فصلش در سالهای ۳۶ و ۳۷ برای نخستین بار در مجلهٔ صدف به چاپ رسید، ناتمام باقی ماند.
مهرهٔ مار، شهر خدا و از آن سوی دیوار، داستانی ضد جنگ، از دیگر مجموعهداستانهای بهآذین در سالهای پیش از انقلاب ۵۷ هستند.
مرگ سیمرغ، ‘‘مانگدیم و خورشیدچهر، سایههای باغ، چال و بسیاری داستانهای کوتاه دیگر، از جمله شماری که در مجلهٔ چیستا چاپ شدند، از دیگر آثار داستانی فراوان او در سالهای پس از انقلاباند.
بهآذین در عرصهٔ نمایشنامه نویسی هم قلم آزمود.
نمایشنامهٔ کاوه (۱۳۵۵) گویای حدیثی باستانی با بیان و شگردهای هنری معاصر است.
پژوهش و فلسفه از دیگر عرصههای فعالیت بهآذین بود.
قالی ایران (۱۳۴۴) نگاهی به پیشینهٔ قالی دارد و با دیدی پژوهشگرانه به فنّ قالىبافی، طرحها و نقشهای قالی، مناطق قالىبافی در ایران و چشم انداز صنعت قالی در ایران مىپردازد.
در کتاب پژوهشىِ گفتار در آزادی (۱۳۴۷) به بررسی جنبههای مختلف مفهوم آزادی مىپردازد.
در کتاب بر دریا کنار مثنوی دیدگاههای فلسفی خود را بیان مىکند.
عرصهٔ دیگر کار او وقایعنگاری و مستندنویسی بود.
پس از آزادی از زندان در سال ۱۳۵۱ مهمان این آقایان را نوشت.
گواهی چشم و گوش حاصل سفر او به جمهوری دموکراتیک افغانستان در سال ۱۳۵۹ بود.
نامههائی به پسر (۱۳۸۱) مجموعهای است از نامههائی به پسرش زرتشت در فاصلهٔ زمانی انقلاب ۱۳۵۷و چند سال پس از آن.
و بالاخره بزرگترین اثر مستندش، از هر دری…، زندگینامهٔ سیاسی-اجتماعی اوست که شامل ۵ کتاب است.
تا کنون کتابهای اول و دوم این مجموعه به چاپ رسیده اما کتابهای بعدی هنوز اجازهٔ انتشار نیافته اند.
به رغم علاقهٔ وافر به نوشتن، در درجهٔ اول برای تأمین گذران زندگی، و نیز، به گفتهٔ خودش، «بر اثر فشار جنایتکارانهای که در این روزگار ناخجسته بر اندیشه سنگینی مىکند»، به اجبار، تا حد زیادی از نوشتن دور شد و در یک «تصادف نیک» به طور جدی پای در عرصهٔ ترجمه گذاشت.
«بیکار بودم.
ناگزیر پیشنهاد ترجمهٔ باباگوریو اثر بالزاک را پذیرفتم و در کمتر از دوماه آن را تحویل دادم.
دستمزدم به هزار تومانی سر مىزد.
گشایشی بود.
سپاسگزارم.» از آن پس آثار بسیاری از نویسندگان بزرگ جهان (بالزاک، رومن رولان، شکسپیر، شولوخف…) را به فارسی شیوائی ترجمه کرد.
وسواسش در انتخاب آثار، و روانی و دقت ترجمههایش، به او جای ویژهای در میان مترجمان مشهور ایران داده است.
پس از آزادی از زندان نیز، علىرغم عوارض شکنجههای دوران بازداشت، آثاری از خود برجای گذاشت.
زبان نوشتهها و ترجمههای او فاخر و رنگین است و آهنگ جملهها و واژهها در آن جای والائی دارد.
بهآذین درباره وظیفهٔ هنر و ادبیات گفته است: «...
که میتوان و باید به یاری هنر جامعه را دگرگون کرد و شاعران و نویسندگان در برابر مردم و تکامل اجتماعی متعهد و مسئول هستند...» پیشتر، هنگامی که در زندان قصر بود، در گفتاری با دیگر زندانیان سیاسی، گفتهبود: «راه دو بیش نیست: یا مزدور و ریزهخوار قدرت بودن، فراغت بىثمرش را به زیبائىها آراستن، حق را در پایش قربانی کردن؛ و یا در کنار مردم بودن، امید را در ایشان زنده نگهداشتن، دیدگانشان را به زیبائی و حق گشودن.
زیرا که زیبائی نیرو است، و حق نیرو است، خاصه در زمینهٔ گستردهٔ زشتی و بیدادی که بر مردم مىرود.
اما زیبائی و حق به اعتبار آدمىست.
پس آدمی و همهٔ آنچه نیاز زندگی اوست، شرط شکفتگی تن و جان اوست، در مرکز ادبیات جای دارد، هسته و مغز زندهٔ آن است.» نوشتهها پراکنده (۱۳۲۳) بسوی مردم (۱۳۲۷) خانوادهٔ امین زادگان (رُمان ناتمام) دختر رعیت (۱۳۳۰) نقش پرند (۱۳۳۴) مُهرهٔ مار (۱۳۴۴) قالی ایران (۱۳۴۴) گفتار در آزادی (۱۳۴۷) شهر خدا (۱۳۴۹) مهمان این آقایان (۱۳۵۰، چاپ ۱۹۷۵، کُلن، آلمان) از آن سوی دیوار (۱۳۵۱) کاوه (نمایشنامه، ۱۳۵۵) از هر دری… (۱۳۷۱ و ۱۳۷۲) مانگدیم و خورشیدچهر بر دریاکنار مثنوی نامه هائی به پسر ترجمهها بابا گوریو نوشتهٔ انوره دو بالزاک زنبق درّه نوشتهٔ انوره دو بالزاک چرم ساغری نوشتهٔ انوره دو بالزاک ژان کریستف نوشتهٔ رومن رولان جان شیفته نوشتهٔ رومن رولان سفر درونی نوشتهٔ رومن رولان زمین نوآباد نوشتهٔ میخائیل شولوخف دُنِ آرام نوشتهٔ میخائیل شولوخف شاه لیر نوشتهٔ ویلیام شکسپیر هملت نوشتهٔ ویلیام شکسپیر مکبث نوشتهٔ ویلیام شکسپیر استثناء و قاعده نوشتهٔ برتولت برشت فاوست نوشتهٔ یوهان ولفگانگ فون گوته محمود اعتماد زاده (به آذین) در گذشت.
نویسنده منتقد، مترجم چیره دست و شخصیت اجتماعی سنت گذار؛ مبارز خستگی ناپذیر در راه دفاع از آزادی و عدالت اجتماعی؛ بانگ رسای جمع پراکنده و نا متحد نویسندگان و هنرمندان کشورمان؛ به آذین برای همیشه خاموش شد!
آزادی غایت مقصود ماست، امروز و همیشه!
ما این آزادی را حق همه می دانیم و برای همه می خواهیم؛ بدون کمترین استثنا!
(به آذین، شبهای شعر 1356- تهران) به آذین ( آنگونه که خود نامیده شدنش به آن را، تمایل داشت) در فصل زمستان، به سال 1293 در شهر رشت متولد شد و انگار که سرنوشت "زمستان را، نه زمستان طبیعت" بلکه زمستان طولانی و سرد و تاریک سیاسی کشورمان را برای زندگی پر تلاطم وی از پیش رقم زده بود تا که او بهار و تابستان را، بهار و تابستان آزادی را آنگونه که خود در آرزویش بود، هرگز تجربه نکند، تا که در گرمای آن امکان یابد به خلق آثاری از نوع دیگر به پردازد.
آثاری که وی در گفتگویی عدم امکان پدید آمدن آنها را حضور "سهمگین تابوها" در جامعه اعلام کرد.
تابو هایی که دست های قدرتمند استبداد و بی سوادی در حفظ و رعایت آنها می کوشیدند تا در سایه آنها راه را بر پیشرفت و شکوفایی اجتماعی مردمان ما ببندند.
تابو هایی که او به سهم خود برای رسوایی و نابودیشان تا توانست با قلم خود جنگید تا راه را برای آیندگان چنان بگشاید که هیچ تابویی مانع کارشان و پیشرفتشان نگردد.
ما فرزندان محروم کشور که شانس برخورداری از آموزش را در هر دو رژیم نداشته ایم تا از سر چشمه های ادبیات انسانگرایانه جهانی مستقیما بهره گیریم، امروز دوست بزرگ خود؛ به آذین!
را از دست داده ایم.
او که به موازات کار نویسندگی اش تا به پایان زندگی پرتلاطم اش هر لحظه کوشیده بود تا آن سر چشمه ها را در دسترس ما قرار دهد، امروز دیگر در میان ما نیست تا فریاد بر آورد که نسل جوان ما یک مشت آزادی می خواهد، آزادی می خواهد تا خود را شکوفا سازد.
از انتشار محدود کتاب جدید به آذین تحت عنوان : " چال " (مجموعه چهار قصه) که سال ها در انتظار پدید آمدن امکان چاپ و نشر در داخل کشور روی میزش مانده بود، هنوز ده روز نگذشته است که ناقوس های قلمی در جهان مطبوعات چاپی و الکترونیکی فارسی زبان نواخته می شوند تا خبر خاموشی ابدی این نویسنده و منتقد بزرگ و مبارز خستگی ناپذیر راه آزادی و عدالت را بگوش ما برسانند.
متاسفانه او شانس آنرا نیافت، کتاب چاپ شده اش را اینبار نیز شخصا بدست گیرد و به آن نظری بیافکند و به آن آقایان علمدار جهل و خودکامگی بخندد که از تاریکی هزاره ها بیرون آمدند و او را باز هم مدت هشت سال به مهمانی نزد خود فرا خواندند تا با کمک ضربه های شلاق سیمی بر گرده اش و با کمک بی خوابی های مداوم و بازجویی های مکرر او را از نوشتن برایمان باز بدارند.
وی در یکی از نامه هایش نوشته است: همچنان مانع چاپ کتاب هایم می شوند!
از کتابهایم بیشتر واهمه دارند تا از خودم.
با خود می اندیشم که او در این نبرد سهمگین به جز آن زندگی پر بار؛ آن گوهر شب تاب که آنرا آگاهانه به کف دست گرفته بود تا در شب تاریک اختناق و عقب ماندگی چند صد ساله، راه گذر شادمانه و سالم فرزندان این آب و خاک را به آینده ایی امید بخش، روشنی بخشد، گوهری گرانبها که به ملت ما تعلق داشت!
چه چیز دیگری داشته است که از دست بدهد؟
هیچ!
آه، بله!
حق با شماست!
یک چیز دیگر؛ زنجیرها(یش)!
زنجیرهایی که جاهلان و مستبدان؛ دشمنان محرومان، مزدوران غارتگر می کوشیدند هر چه محکمتر به دست و پای او ببندندو گوهر روشنی بخش اش؛ قلمش را، کور و خاموش سازند.
افسوس که این گوهر شب تاب روشنی بخش شب های تاریک و سرد زمستان اختناق و استبداد را هشت سال تمام به بند کشیدند و مانع پرتو افکنی اش در آن سال های پختگی و باروری به راه ما محرومان شدند.
اما او به آذین بود و به آذین باقی ماند!
به آذینی که با تنی شلاق خورده و آسیب دیده از مهمانی های جانشینان آن آقایان دوباره به خانه خود باز گشته بود تا با تکیه بر آگاهی تاریخی و اجتماعی خود و با تکیه بر اراده آهنین اش به کار خود؛ روشنایی بخشیدن با قلم، تا به لحظه آخر زندگی پربارش ادامه دهد!
حالت سومی برای وی وجود نداشت!
او به آذین بود و به آذین باقی ماند؛ بی سازش!
((Tertium non datur.
آنگونه که خود می گوید: "...
آن بودم و آن می کردم که خود می خواستم.
و به رغم هر کس و هر چیز، اکنون هم.
پیاده ای رهرو (نه بر اشتری سوار و نه چو خر به زیر بار ...) ...
آنچه به راهم می کشاند اندیشه و ایمان است، نه خود خواهی." به آذین با کار شبانه روزی خود پس از بازگشت از مهمانی این آقایان بیش از ده کتاب برای نسل های آینده کشورمان باقی گذاشته است تا از این طریق صدای رسای اعتراض خود را برای همیشه بگوش جنایتکاران مدافع جهل برساند تا که شاید شرم کنند از جنایت هایشان.
جنایت هایشان در باره او و در باره مردم ما که زیر بار استبداد و غارتگری قرون و اعصار حاکمان جهل پرست و مستبد و غارتگر کمرشان خم شده است.
* * * امروز از شکنجه گران باغشاه که سرب داغ به دهان شاعران می ریختند و لب ها را می دوختند، نامی، اثری، چیزی باقی نمانده است.
اما نام و صدای رسای شاعر را در همه جای ایران می توان شنید که فریاد برآورده بود: پدر ملت ایران اگر این بی پدر است به چنین ملت و گور پدرش باید ...
و شاعر بعنوان یک شاعر ملی در تاریخ ادبیات و سیاست کشورمان باقی مانده است و باقی خواهد ماند.
سالها و دهه ها و قرنها خواهد گذشت و از مستبدان و شکنجه دهندگان و شکنجه کنندگان به آذین طی شصت سال اخیر نیز اثری باقی نخواهد ماند.
اما بانگ رسای به آذین در گوش نسل های آتی ایران طنین خواهد افکند که: آزادی غایت مقصود ماست، امروز و همیشه!
و م.
به آذین بعنوان نویسنده ای از میان مردم و مبارزی پیگر و خستگی ناپذیر علیه نظم ناعادلانه حاکم بر کشور، به صف بی پایان نویسندگان و شاعران و متفکرین ملی ما پیوست که در حیات خود همواره تحت تعقیب و آزار حاکمان بودند اما جای بارز خود را در قلب ملت ما داشته و خواهند داشت درباره او (محمد مفتاحى): نویسنده، مترجم و منتقد متولد ۱۲۹۳ رشت - سفر به فرانسه براى تحصیل ۱۳۱۱ - دریافت مدرک مهندسى دریایى ۱۳۱۷ - خدمت در نیروى دریایى جنوب و شمال ایران - انتقال به وزارت فرهنگ با عنوان دبیر ۱۳۲۳ آثار چاپ شده: داستان و رمان: پراکنده ،۱۳۲۳ به سوى مردم ،۱۳۲۷ دختر رعیت ،۱۳۳۱ نقش پرند ،۱۳۳۴ مهره مار ،۱۳۴۴ شهر خدا ،۱۳۴۹ از آن سوى دیوار ۱۳۵۱ و...
ترجمه: باباگوریو، زنبق دره، چرم ساغرى و دختر عمو بت از بالزاک، اتللو و هملت از شکسپیر، ژان کریستف و جان شیفته از رومن رولان، دن آرام و زمین نوآباد از شولوخوف و...
پژوهش و نقد: قالى ایران ،۱۳۴۴ گفتار در آزادى ۱۳۵۶ و...۲ - چاپ مقاله هاى متعدد در زمینه نقد و ترجمه در نشریات مختلف ادبیات هر کشورى مجموعه اى از هنرها و علومى است که فرهنگ گفتارى و نوشتارى آن مرز و بوم را شکل مى دهد.
شاخه هاى مختلف ادبیات اعم از ادبیات داستانى، شعر، نقد و ترجمه درنهایت به گسترش و پیشرفت فرهنگ هر کشور مى انجامد.
در کشور ما بویژه پس ازانقلاب مهم مشروطه، آشنایى و ارتباط با فرهنگ و ادبیات دیگر ملت ها گسترش یافت.
در ادبیات داستانى انواع ادبى مهمى چون داستان کوتاه و رمان در کشور رایج شد و ترجمه آثار مهم ادبى از زبان هاى مختلف سبب آشنایى نویسندگان ما با سبک ها و روش هاى تازه اى براى خلق آثار ادبى گردید.
این شرایط سبب شد که گروهى از نویسندگان در دهه هاى آغازین عصر حاضر با تلاشى خستگى ناپذیر به فعالیت در شاخه هاى مختلف ادبى بپردازند و علاوه بر معرفى آثار نویسندگان سراسرجهان، به خلق آثار ادبى ماندگار نیز توفیق یابند.
یکى از چهره هاى مهم، پرتلاش و تأثیرگذار عرصه هاى مختلف ادبیات در این دوران همانا محمود اعتمادزاده متخلص به م.ا.به آذین است.
محمود اعتمادزاده، نویسنده و مترجم، سال ۱۲۹۳ در شهر رشت به دنیا آمد.
دوره ابتدایى و متوسطه را در رشت، مشهد و تهران گذراند.
سال ۱۳۱۱ به همراهى گروهى از دانشجویان براى تحصیل به فرانسه رهسپار شد و تا دى ماه ۱۳۱۷ در فرانسه به تحصیل پرداخت و از دانشکده مهندسى دریایى برست (Brest) و دانشکده مهندسى ساختمان دریایى پاریس گواهینامه پایان تحصیلات دریافت کرد.
در بازگشت به ایران در نیروى دریایى جنوب (آبادان _ بندرعباس) مشغول کار شد و تیرماه ۱۳۲۰ به نیروى دریایى شمال انتقال یافت.
در هجوم متفقین در شهریورماه ۱۳۲۰ مورد تیراندازى قرارگرفت و به سختى مجروح و دست چپش از ناحیه سرشانه قطع شد.
همین حادثه بود که در روحیه اش تأثیر منفى فراوانى هم گذاشت تا آنجا که در تعدادى از داستان هایش ظهور پیداکرد.
او در دو کتاب «از آن سوى دیوار» و «شهرخدا» این حادثه را بیان کرده است.
به آذین تا سال ۱۳۲۳ در نیروى دریایى تهران خدمت کرد و سپس به عنوان دبیر به وزارت فرهنگ منتقل شد.
از آن پس دوران تازه زندگى به آذین آغاز شده و او از این دوران به نوشتن داستان کوتاه، رمان، نقد و ترجمه آثار ادبى و همچنین به همکارى با نشریه هاى فرهنگى _ ادبى پرداخت و به جامعه ادبى و به بالابردن سطح فرهنگى مردم سرزمین خود کمک شایانى کرد.
محمود اعتمادزاده از چندمنظر بر ادبیات معاصر ایران تأثیرگذار بوده است.
آثار او به سه بخش ادبیات داستانى (رمان _ داستان کوتاه)، ترجمه و نقد و پژوهش تقسیم مى شود.
داستان نویسى اعتمادزاده با چاپ مجموعه داستان «پراکنده» در سال ۱۳۲۳ آغاز مى شود.
این مجموعه که آغاز کار او بود ، از شش داستان شکل گرفته است که در همه آنها ردپاى جوانى هاى یک نویسنده تازه کار دیده مى شود.
این مجموعه همچون نامش پراکنده است و از مشکلات روحى و رفتارى شخصیت ها آغاز مى شود و گاه به انتقادهاى اجتماعى مى انجامد.
نگرش و خط فکرى خاصى بر این مجموعه حاکم نیست.
دومین مجموعه داستان به آذین «به سوى مردم» از نه داستان شکل گرفته است.
در این مجموعه نویسنده کوشیده است که با به کار بستن روش واقع گرایى، پلى به سوى مردم جامعه خود بزند.
او با برگزیدن شخصیت هاى داستانش از میان کارگران، سربازان ومردمان پیرامون از داستان هایش راهى به جامعه بازمى کند.
بزرگ علوى درباره این مجموعه نوشته است: «داستان هاى این مجموعه عبارت است از تشریح زندگانى و رنج و مبارزه مردم طبقات مختلف ازقبیل بازارى، ادارى، صاحب منصب و...
دهاتى و مدیرکل.
برخى داستان ها بیشتر به رپورتاژ شبیه است تا داستان و در برخى دیگر ازجمله «یک روز» موفقیت نصیب نویسنده شده است.» اما آنچه بیش از همه موجب شهرت به آذین شد، انتشار رمان «دختر رعیت» بود.
مهمترین کار به آذین در این داستان آوردن وقایع مهم تاریخى سرزمین اش در خلال بیان زندگى روستاییان است.
او ضمن بیان زندگى احمدگل که دختر نه ساله اش خدیجه را على رغم میل باطنى اش براى کار در خانه ارباب مى گذارد و شرح زندگى این دختر، به قیام جنگل و حوادثى که درطول مبارزه میرزاکوچک خان رخ داده، اشاره مى کند.
این کتاب را مى توان جزو اولین داستان هاى واقع گرا و اجتماعى ایران دانست.
حسن میرعابدینى در کتاب «صدسال داستان نویسى ایران» درباره «دختر رعیت» مى نویسد: «به آذین از نویسندگانى است که همزمان با علوى به مقابله با سنت هاى پوسیده رمان نویسى اولیه برخاست و درراه آفریدن رمان واقعى کوشید.
رمانى که او نوشت، دختر رعیت (۱۳۳۱)، افق گسترده اى از زندگى را در نظر خوانندگان ادبیات فارسى قرارداد.
در رمان دختر رعیت، نویسنده با پرداختن به جنبش جنگل نخستین تلاش ها را براى نوشتن رمان تاریخى واقع گراى فارسى به خرج مى دهد.» «مهره مار» مجموعه داستان دیگر به آذین سال ۱۳۴۴ به چاپ رسید و مشتمل بود بر دوازده داستان کوتاه.
برخى از داستان هاى این مجموعه رمزى و تمثیلى و برخى واقع گرا هستند.
«از آن سوى دیوار» یکى دیگر از آثار مهم به آذین در زمینه داستان نویسى است و در سال ۱۳۵۱ منتشر شده است.
در این رمان ضمن خواندن ماجراى عشق و ناکامى مسعود مهرآذر (مهندسى ایرانى که براى تحصیل به فرانسه رفته است) و یولاند (دختر نوجوان فرانسوى) از طریق نامه هایى که یولاند مى نویسد، از تغییر فضاى حاکم بر جامعه آن روز اروپا و از طرفى با زندگى قحطى زده مردم ایران آن روز آشنا مى شویم.
میمنت میرصادقى درکتاب رمان هاى معاصر فارسى درباره این موضوع مى نویسد: «این رمان را مى توان رمانى ضدجنگ خواند زیرا در آن آنچه بیش ازماجراى دلدادگى و جدایى شخصیت هاى داستان، خواننده را جلب مى کند و به فکر وامى دارد، جنگ و فجایع و مصیبت هاى حاصل از آن است.» از دیگر آثارداستانى اعتمادزاده مى توان به نقش پرند (۱۳۳۴)، شهرخدا (۱۳۴۹)، خانواده امین زادگان (۱۳۳۶) و...
اشاره کرد.
وجه دیگر فعالیت ادبى اعتمادزاده که تأثیرگذار و ماندنى است، مترجمى اوست.
وى با تسلط به زبان هاى فارسى و انگلیسى آثار مهم ادبیات ملل مختلف را در دسترس خوانندگان ایرانى قرارداده است.
عبدالعلى دستغیب درباره اهمیت ترجمه هاى اعتمادزاده مى گوید: «نخستین ترجمه به آذین «باباگوریو» در سالى از چاپ در آمد که فضاى تاریکى پهنه زندگانى و ادب ما را فراگرفته بود.
نویسندگانى که درس امید و آینده مى دادند یا خامه را به کنارى نهاده یا از گوشه اى فرارفته یا قلم به مزد شده بودند.
بیشتر شاعران و نویسندگان ما زیرفشار خودکامگى از در بسته، هراس، زمستان، آخر شاهنامه، نکبت، درماندگى و بیهودگى سخن مى گفتند و دراین اندیشه بودند که به فرجام کار رسیده و دیگر براى همیشه در زمهریر زمستانى یا پشت در بسته یا در اسارت گاه بندگى ماندگار شده ایم...
در این گیر و دار به آذین و یونسى و محمد قاضى و چند تن دیگر به ترجمه آثار نویسندگانى چون ولتر،بالزاک، سروانتس و دیکنز دست بردند و پیوند فکرى ما را با مبارزه و روشنایى و امید نگاه داشتند.» تنوع در انتخاب نویسندگانى که آثار ارزشمندى ازخود به جاى گذاشته اند و ترجمه چند اثر از هر نویسنده را مى توان مهمترین ویژگى هاى مترجمى به آذین دانست.
نویسندگان و آثارى که او براى ترجمه برگزیده است، اسباب اندیشه سازى در نسل جوان آن دوران و آشنایى ایرانیان با سبک هاى مختلف ادبى در سراسر جهان را طى چند دهه فراهم کرده است.
ترجمه باباگوریو، زنبق دره، چرم ساغرى، دختر عمو بت از بالزاک، اتللو و هملت از شکسپیر، ژان کریستف و جان شیفته از رومن رولان، دن آرام و زمین نوآباد از شولوخوف، استثنا و قاعده از برتولد برشت ازمهمترین ترجمه هاى او به شمار مى آیند.
در زمینه نقد هم «قالى ایران» ،۱۳۴۴ «گفتار در آزادى» ۱۳۵۶ و مقاله هاى بسیارى درباره نقد ادبى و تاریخى در مجله هاى متعددى چون صدف، کتاب هفته، پیام نوین و...
از محمود اعتمادزاده به چاپ رسیده است.
در میان نقدهاى وى دو کتاب «قالى ایران» و «گفتار در آزادى» از اهمیت ویژه اى برخوردارند.
بخش نخست «قالى ایران» نگاهى به پیشینه قالى دارد ودر بخش هاى دیگر مشهورترین قالى ها و نکات فنى آنها، فن قالى بافى، طرح ها و نقشه هاى قالى، مناطق قالى بافى ایران و چشم انداز صنعت قالى در ایران آمده است.
وى در پیشگفتار «قالى ایران» نوشته است: «آنچه ایران را و روح ایران را بدان مى توان شناخت در نظر من سه چیز است: در شعر (رباعى) و در صنعت (کاشى و قالى) و...
باریک ترین معانى فلسفى و دل انگیزترین اندیشه هاى تغزلى را ایرانیان در قالب رباعى ریخته اند...
پیوند کاشى و قالى، که دو صنعت جداگانه است، رنگ و نگار است که به یکسان گرماى زندگى به این دو هنر مى بخشد...
گرایش استوار خط ها و درخشش و آمیزش هماهنگ رنگ ها، راهى از روزن دل به دل بیننده مى گشاید و او را از تیرگى و ابتذال مى رهاند...
قالى در تنگناى چهارگوش خود همچون رباعى لذتى روشن و سیال آماده دارد که در جان مى نشیند.
قالى، باغ رنگ ها و نگارهاست...» وى با عشقى که به این تجلى هنر ایران دارد اثر تحقیقى ارزنده و یادگارى ارزشمند ازخود به جاى مى گذارد.
م.
به آذین درکتاب «گفتار در آزادى» با بررسى دیدگاههاى مختلف درباره آزادى ضمن آشناکردن مخاطب خود با فلاسفه مهم جهان و دیدگاه هاى آنان به نظرگاه و تعریفى تازه از این واژه دست مى یابد.