دانلود مقاله خیام شاعر، خیام فیلسوف؛

Word 371 KB 20322 30
مشخص نشده مشخص نشده مشاهیر و بزرگان
قیمت قدیم:۱۶,۰۰۰ تومان
قیمت: ۱۲,۸۰۰ تومان
دانلود فایل
  • بخشی از محتوا
  • وضعیت فهرست و منابع
  • صادق هدایت
    شاید کمتر کتابی در دنیا مانند مجموعهی ترانههای خیام تحسین شده، مردود و منفور بوده، تحریف شده، بهتان خورده، محکوم گردیده، حلاجی شده، شهرت عمومی و دنیاگیر پیدا کرده و بالاخره ناشناس مانده.

    اگر همهی کتابهایی که راجع به خیام و رباعیاتش نوشته شده جمعآوری شود، تشکیل کتابخانهی بزرگی را خواهد داد.

    ولی کتاب رباعیاتی که به اسم خیام معروف است و در دسترس همه میباشد مجموعهای است که عموماً از هشتاد الی هزار و دویست رباعی کم و بیش دربردارد؛ اما همهی آنها تقریباً جُنگ مغلوطی از افکار مختلف را تشکیل میدهند.
    حالا اگر یکی از این نسخه های رباعیات را از روی تفریح ورق بزنیم و بخوانیم، در آن به افکار متضاد، به مضمونهای گوناگون و به موضوعهای قدیم و جدید برمیخوریم؛ به طوری که اگر یک نفر صد سال عمر کرده باشد و روزی دو مرتبه کیش و مسلک و عقیدهی خود را عوض کرده باشد قادر به گفتن چنین افکاری نخواهد بود.

    مضمون این رباعیات روی فلسفه و عقاید مختلف است از قبیل: الهی، طبیعی، دهری، صوفی، خوشبینی، بدبینی، تناسخی، افیونی، بنگی، شهوتپرستی، مادی، مرتاضی، لامذهبی، رندی و قلاشی، خدایی، وافوری...

    آیا ممکن است یک نفر اینهمه مراحل و حالات مختلف را پیموده باشد و بالاخره فیلسوف و ریاضیدان و منجّم هم باشد؟

    پس تکلیف ما در مقابل این آش درهمجوش چیست؟

    اگر به شرح حال خیام در کتب قدما هم رجوع بکنیم، به همین اختلاف نظر برمیخوریم.
    اساس کار ما روی یک مشت رباعی فلسفی قرار گرفته است که به اسم خیام، همان منجم و ریاضیدان بزرگ، مشهور است و یا به خطا به او نسبت میدهند.

    اما چیزی که انکارناپذیر است، این رباعیات فلسفی در حدود قرن 5 و 6 هجری به زبان فارسی گفته شده.
    تاکنون قدیمترین مجموعهی اصیل از رباعیاتی که به خیام منسوب است، نسخهی «بودلن» آکسفورد میباشد که در سنهی 865 در شیراز کتابت شده، یعنی سه قرن بعد از خیام، و دارای 158 رباعی است، ولی همان ایراد سابق کم و بیش به این نسخه وارد است.

    زیرا رباعیات بیگانه نیز درین مجموعه دیده میشود.


    تنها سند مهمی که از رباعیات اصلی خیام در دست میباشد، عبارتست از رباعیات سیزدهگانهی «مونس الاحرار» که در سنهی 741 هجری نوشته شده، و در خاتمهی کتاب رباعیات روزن استنساخ و در برلین چاپ شده.

    رباعیات مزبور علاوه بر قدمت تاریخی، با روح و فلسفه و طرز نگارش خیام درست جور میآیند.

    پس در اصالت این سیزده رباعی و دو رباعی [نقل شده در] «مرصادالعباد» که یکی از آنها در هر دو تکرار شده، شکی باقی نمیماند و ضمناً معلوم میشود که گویندهی آنها یک فلسفهی مستقل و طرز فکر و اسلوب معین داشته، و نشان میدهد که ما با فیلسوفی مادی و طبیعی سر و کار داریم.

    از اینرو، با کمال اطمینان میتوانیم این رباعیات چهاردهگانه را از خود شاعر بدانیم و آنها را کلید و محکِ شناسایی رباعیات دیگر خیام قرار بدهیم.

    در این صورت، هر رباعی که یک کلمه و یا کنایه مشکوک و صوفیمشرب داشت، نسبتِ آن به خیام جایز نیست.

    ولی مشکل دیگری که باید حل بشود این است که میگویند خیام، به اقتضای سن، چندینبار افکار و عقایدش عوض شده، در ابتدا لاابالی و شرابخوار و کافر و مرتد بوده و آخر عمر سعادت رفیق او شده، راهی به سوی خدا پیدا کرده و شبی روی مهتابی مشغول بادهگساری بوده، ناگاه باد تندی وزیدن میگیرد و کوزهی شراب روی زمین میافتد و میشکند.

    آن وقت خیام برآشفته به خدا میگوید:
    ابریق می مرا شکستی ربی،
    بر من در عیش را ببستی ربی،
    من می خورم و تو میکنی بدمستی
    خاکم به دهن مگر تو مستی ربی؟
    خدا او را غضب میکند، فوراً صورت خیام سیاه میشود و خیام دوباره میگوید:
    ناکرده گناه در جهان کیست؟

    بگو
    آن کس که گنه نکرده چون زیست؟

    بگو
    من بد کنم و تو بد مکافات دهی
    پس فرق میان من و تو چیست؟

    بگو
    خدا هم او را میبخشد و رویش درخشیدن میگیرد و قلبش روشن میشود.

    بعد میگوید: «خدایا مرا به سوی خودت بخوان!» آن وقت مرغ روح از بدنش پرواز میکند!
    این حکایت معجزهآسای مضحک بدتر از فحشهای نجمالدین رازی به مقام خیام توهین میکند، و افسانهی بچهگانهای است که از روی ناشیگری به هم بافتهاند.

    آیا میتوانیم بگوییم گویندهی آن چهارده رباعی محکم فلسفی که با هزار زخم زبان و نیشخندههای تمسخرآمیزش دنیا و مافیهایش را دست انداخته، در آخر عمر اشک میریزد و از همان خدایی که محکوم کرده، [با این زبان]، استغاثه میطلبد؟

    شاید یک نفر از پیروان و دوستان شاعر برای نگهداری این گنج گرانبها، این حکایت را ساخته تا اگر کسی به رباعیات تند او بربخورد به نظر عفو و بخشایش به گویندهی آن نگاه کند و برایش آمرزش بخواهد!
    از این قبیل افسانهها دربارهی خیام زیاد است که قابل ذکر نیست، و اگر همهی آنها جمعآوری بشود، کتاب مضحکی خواهد شد.

    فقط چیزی که مهم است به این نکته برمیخوریم که تأثیر فکر عالی خیام در یک محیط پست و متعصب خرافاتپرست چه بوده، و ما را در شناسایی او بهتر راهنمایی میکند.

    زیرا قضاوت عوام و متصوفین و شعرای درجهی سوم و چهارم که به او حمله کردهاند از زمان خیلی قدیم شروع شده و همین علت مخلوط شدن رباعیات او را با افکار متضاد به دست میدهد.

    کسانی که منافع خود را از افکار خیام در خطر میدیدهاند تا چه اندازه در خراب کردن فکر او کوشیدهاند.
    از این قبیل افسانهها دربارهی خیام زیاد است که قابل ذکر نیست، و اگر همهی آنها جمعآوری بشود، کتاب مضحکی خواهد شد.

    کسانی که منافع خود را از افکار خیام در خطر میدیدهاند تا چه اندازه در خراب کردن فکر او کوشیدهاند.

    [با بررسی رباعیهای خیام] میتوانیم به طور صریح بگوییم که خیام از سن شباب تا موقع مرگ، مادی، بدبین و ریبی بوده (و یا فقط در رباعیاتش اینطور مینموده) و یک لحن تراژیک دارد که به غیر از گویندهی همان رباعیات چهاردهگانهی سابق کس دیگری نمیتواند گفته باشد، و قیافهی ادبی و فلسفی او به طور کلی تغییر نکرده است.

    فقط در آخر عمر با یک جبر یأسآلودی حوادث تغییرناپذیر دهر را تلقی نموده و بدبینی که ظاهراً خوشبینی به نظر میآید اتخاذ میکند.

    به طور خلاصه، این ترانههای چهار مصراعی کمحجم و پُرمعنی اگر ده تای از آنها هم برای ما باقی میماند، باز هم میتوانستیم بفهمیم که گویندهی این رباعیات در مقابل مسایل مهم فلسفی چه رویهای را در پیش گرفته و میتوانستیم طرز فکر او را به دست بیاوریم.

    لهذا از روی میزان فوق، ما میتوانیم رباعیاتی که منسوب به خیام است از میان هرج و مرج رباعیات دیگران بیرون بیاوریم.

    اما آیا این کار آسان است؟

    سلاستِ طبع، شیوایی کلام، فکر روشن سرشار و فلسفهی موشکاف که از خیام سراغ داریم به ما اجازه میدهد که یقین کنیم بیش از آنچه از رباعیات حقیقی او که در دست است، خیام شعر سروده که از بین بردهاند و آنهایی که مانده به مرور ایام تغییرات کلی و اختلافات بیشمار پیدا کرده و روی گردانیده.

    علاوه بر بیمبالاتی و اشتباهات استنساخ کنندگان و تغییر دادن کلمات خیام، که هر کسی به میل خودش در آنها تصرف و دستکاری کرده، تغییرات عمدی که به دست اشخاص مذهبی و صوفی شده نیز در بعضی از رباعیات مشاهده میشود.

    مثلاً، شادی بطلب که حاصل عمر دمی است تقریباً در همهی نسخ نوشته «شادی مطلب».

    در صورتی که ساختمان شعر و موضوعش خلاف آن را نشان میدهد.

    یک دلیل دیگر به افکار ضد صوفی و ضد مذهبی خیام نیز همین است که رباعیات او مغشوش و آلوده به رباعیات دیگران شده.

    رباعیاتی که اغلب دم از شرابخواری و معشوقهبازی میزند، بدون یک جنبهی فلسفی یا نکتهی زننده و یا ناشی از افکار نپخته و افیونی است و سخنانی که دارای معانی مجازی سست و درشت است، میشود با کمال اطمینان دور بزنیم.

    مثلاً آیا جای تعجب نیست که در مجموعهی معمولی رباعیات خیام به این رباعی بربخوریم: ای آنکه گزیدهای تو دین زرتشت اسلام فکندهای تمام از پس و پشت تا کی نوشی باده و بینی رخ خوب؟

    جایی بنشین عمر که خواهندت کشت این رباعی تهدیدآمیز آیا در زمان زندگانی خیام گفته شده و به او سوءقصد کردهاند؟

    جای تردید است، چون ساختمان رباعی جدیدتر از زمان خیام به نظر میآید.

    ولی در هر صورت قضاوت گوینده را دربارهی خیام و درجهی اختلاط ترانههای او را با رباعیات دیگران نشان میدهد.

    به هر حال، تا وقتی که یک نسخهی خطی که از حیث زمان و سندیت تقریباً مثل رباعیات سیزدهگانهی کتاب «مونس الاحرار» باشد به دست نیامده، یک حکم قطعی دربارهی ترانههای اصلی خیام دشوار است.

    به علاوه، شعرایی پیدا شدهاند که رباعیات خود را موافق مزاج و مشرب خیام ساختهاند و سعی کردهاند که از او تقلید بکنند ولی سلاستِ کلام آنها، هر قدر هم کامل باشد، اگر مضمون یک رباعی را مخالف سلیقه و عقیدهی خیام ببینیم با کمال جرأت میتوانیم نسبت آن را از خیام سلب بکنیم.

    زیرا ترانههای خیام با وضوح و سلاستِ کامل و بیان ساده گفته شده؛ در استهزاء و گوشه کنایه خیلی شدید و بیپرواست.

    ازین مطالب میشود نتیجه گرفت که هر فکر ضعیف که در یک قالب متکلف و غیرمنتظم دیده شود از خیام نخواهد بود.

    مشرب مخصوص خیام، مسلک فلسفی، عقاید و طرز بیان آزاد و شیرین و روشن او، اینها صفاتی است که میتواند معیار مسئلهی فوق بشود.

    ما عجالتاً این ترانهها را به اسم همان خیام منجّم و ریاضیدان ذکر میکنیم، چون مدعی دیگری پیدا نکرده.

    تا ببینیم این اشعار مربوط به همان خیام منجم و عالم است و یا خیام دیگری گفته.

    برای این کار، باید دید طرز فکر و فلسفهی او چه بوده است.

    خیام فیلسوف فلسفهی خیام هیچوقت تازگی خود را از دست نخواهد داد.

    چون این ترانههای در ظاهر کوچک ولی پُر مغز، تمام مسایل مهم و تاریکِ فلسفی را که در ادوار مختلف انسان را سرگردان کرده و افکاری را که جبراً به او تحمیل شده و اسراری را که برایش لاینحل مانده مطرح میکند.

    خیام ترجمان این شکنجههای روحی شده: فریادهای او انعکاس دردها، اضطرابها، ترسها، امیدها و یأسهای میلیونها نسل بشر است که پیدرپی فکر آنها را عذاب داده است.

    خیام سعی میکند در ترانههای خودش با زبان و سبک غریبی همهی این مشکلات، معماها و مجهولات را آشکارا و بیپرده حل بکند.

    او زیر خندههای عصبانی و رعشهآور، مسایل دینی و فلسفی را بیان میکند، بعد راه حل محسوس و عقلی برایش میجوید.

    به طور مختصر، ترانههای خیام آیینهای است که هر کس، ولو بیقید و لاابالی هم باشد، یک تکه از افکار، یک قسمت از یأسهای خود را در آن میبیند و تکان میخورد.

    ازین رباعیات یک مذهب فلسفی مستفاد میشود که امروزه طرف توجه علمای طبیعی است و شرابِ گس و تلخمزهی خیام هرچه کهنهتر میشود، بر گیرندگیاش میافزاید.

    به همین جهت، ترانههای او در همهجای دنیا و در محیطهای گوناگون و بین نژادهای مختلف طرف توجه شده.

    اکنون برای اینکه طرز فکر و فلسفهی گویندهی رباعیات را پیدا بکنیم و بشناسیم، ناگزیریم که افکار و فلسفهی او را چنانکه از رباعیاتش مستفاد میشود بیرون بیاوریم، زیرا جز این وسیلهی دیگری در دسترس ما نیست و زندگی داخلی و خارجی او، اشخاصی که با آنها رابطه داشته، محیط و طرز زندگی، تأثیر موروثی، فلسفهای که تعقیب میکرده و تربیت علمی و فلسفی او به ما مجهول است.

    اگرچه یک مشت آثار علمی، فلسفی و ادبی از خیام به یادگار مانده ولی هیچکدام از آنها نمیتواند ما را در این کاوش راهنمایی بکند، چون تنها رباعیات، افکار نهانی و خفایای قلب خیام را ظاهر میسازد.

    در صورتیکه کتابهایی که به مقتضای وقت و محیط یا به دستور دیگران نوشته حتی بوی تملق و تظاهر از آنها استشمام میشود و کاملاً فلسفهی او را آشکار نمیکند.

    به اولین فکری که در رباعیات خیام برمیخوریم این است که گوینده با نهایت جرأت و بدون پروا با منطق بیرحم خودش هیچ سستی، هیچ یک از بدبختیهای فکری معاصرین و فلسفهی دستوری و مذهبی آنها را قبول ندارد و به تمام ادعاها و گفتههای آنها پشت پا میزند.

    در کتاب «اخبار العلماء باخبار الحکماء» که در سنهی 646 تألیف شده راجع به اشعار خیام اینطور مینویسد: «...باطن آن اشعار برای شریعت مارهای گزنده و سلسله زنجیرهای ضلال بود.

    و وقتی که مردم او را در دین خود تعقیب کردند و مکنون خاطر او را ظاهر ساختند، از کشته شدن ترسید و عنان زبان و قلم خود را باز کشید و به زیارت حج رفت...

    و اسرار ناپاک اظهار نمود...

    و او را اشعار مشهوری است که خفایای قلب او در زیر پردههای آن ظاهر میگردد و کدورت باطن او جوهر قصدش را تیرگی میدهد.» پس خیام باید یک اندیشهی خاص و سلیقهی فلسفی مخصوص راجع به کائنات داشته باشد.

    حال ببینیم طرز فکر او چه بوده: برای خواننده شکی باقی نمیماند که گویندهی رباعیات تمام مسایل دینی را با تمسخر نگریسته و از روی تحقیر به علماء و فقهایی که از آنچه خودشان نمیدانند دم میزنند حمله میکند.

    خیام مانند اغلب علمای آن زمان به قلب و احساسات خودش اکتفا نمیکند، بلکه مانند یک دانشمند به تمام معنی آنچه را که در طی مشاهدات و منطق خود به دست میآورد میگوید.

    معلوم است امروزه اگر کسی بطلان افسانههای مذهبی را ثابت بنماید چندان کار مهمی نکرده است، زیرا از روی علوم خود به خود باطل شده است.

    ولی اگر زمان و محیطِ متعصبِ خیام را در نظر بیاوریم کار او بیاندازه مقام او را بالا میبرد.

    اگرچه خیام در کتابهای علمی و فلسفی خودش که بنا به دستور و خواهش بزرگان زمان خود نوشته، رویهی کتمان و تقیه را از دست نداده و ظاهراً جنبهی بیطرف به خود میگیرد، ولی در خلال نوشتههای او میشود بعضی مطالب علمی که از دستش در رفته ملاحظه نمود.

    مثلاً در «نوروزنامه» (ص4) میگوید: «به فرمان ایزد تعالی حالهای عالم دیگرگون گشت، و چیزهای نو پدید آمد.

    مانند آنک در خور عالم و گردش بود.» آیا از جملهی آخر، فرمول معروف Adaptation du milieu استنباط نمیشود؟

    زیرا او منکر است که خدا موجودات را جدا جدا خلق کرده و معتقد است که آنها به فراخور گردش عالم با محیط توافق پیدا کردهاند.

    این قاعدهی علمی را که در اروپا ولوله انداخت آیا خیام در 800 سال پیش به فراست دریافته و حدس زده است؟

    در همین کتاب (ص3) نوشته: «و ایزد تعالی آفتاب را از نور بیافرید و آسمانها و زمینها را بدو پرورش داد.» پس این نشان میدهد که علاوه بر فیلسوف و شاعر، ما با یک نفر عالم طبیعی سر و کار داریم.

    ولی در ترانههای خودش خیام این کتمان و تقیه را کنار گذاشته.

    زیرا درین ترانهها که زخم روحی او بوده به هیچوجه زیر بار کِرم خوردهی اصول و قوانین محیط خودش نمیرود، بلکه برعکس از روی منطق همهی مسخرههای افکار آنان را بیرون میآورد.

    جنگ خیام با خرافات و موهومات و محیط خودش در سرتاسر ترانههای او آشکار است و تمام زهرخندههای او شامل حال زهاد و فقها و الهیون میشود.

    خیام همهی مسایل ماوراء مرگ را با لحن تمسخرآمیز و مشکوک و به طور نقل قول با «گویند» شروع میکند: - گویند: «بهشت و حورعین خواهد بود...» - گویند مرا: «بهشت با حور خوش است...» - گویند مرا که: «دوزخی باشد مست...» در زمانیکه انسان را آینهی جمال الهی و مقصود آفرینش تصور میکردهاند و همهی افسانههای بشر دور او درست شده بود که ستارههای آسمان برای نشان دادن سرنوشت او خلق شده و زمین و زمان و بهشت و دوزخ برای خاطر او بر پا شده و انسان دنیای کهین و نمونه و نمایندهی جهان مهین بوده چنانکه بابا افضل میگوید: افلاک و عناصر و نبات و حیوان عکسی ز وجود روشن کامل ماست خیام، با منطق مادی و علمی خودش، انسان را جامجم نمیداند.

    پیدایش و مرگ او را همانقدر بیاهمیت میداند که وجود و مرگ یک مگس: آمد شدن تو اندرین عالم چیست؟

    آمد مگسی پدید و ناپیدا شد!

    حال ببینیم در مقابل نفی و انکار مسخرهآلودی که از عقاید فقها و علما میکند، آیا خودش نیز راه حلی برای مسایل ماورای طبیعی پیدا کرده؟

    در نتیجهی مشاهدات و تحقیقات خودش خیام به این مطلب برمیخورد که فهم بشر محدود است.

    از کجا میآییم و به کجا میرویم؟

    کسی نمیداند، و آنهایی که صورتِ حقبهجانب به خود میگیرند و در اطراف این قضایا بحث مینمایند، جز یاوهسرایی کاری نمیکنند؛ خودشان و دیگران را گول میزنند.

    هیچکس به اسرار ازل پی نبرده و نخواهد برد و یا اصلاً اسراری نیست و اگر هست در زندگی ما تأثیری ندارد، مثلاً جهان چه محدث و چه قدیم باشد آیا به چه درد ما خواهد خورد؟

    چون من رفتم، جهان چه محدث چه قدیم تا کی ز حدیث پنج و چار ای ساقی؟

    به ما چه که وقت خودمان را سر بحث پنج حواس و چهار عنصر بگذرانیم؟

    پس به امید و هراس موهوم و بحث چرند، وقت خودمان را تلف نکنیم، آنچه گفتهاند و به هم بافتهاند افسانهی محض میباشد، معمای کائنات نه به وسیلهی علم و نه به دستیاری دین هرگز حل نخواهد شد و به هیچ حقیقتی نرسیدهایم.

    در وراء این زمینی که رویش زندگی میکنیم نه سعادتی هست و نه عقوبتی.

    گذشته و آینده دو عدم است و ما بین دو نیستی که سر حد دو دنیاست دمی را که زندهایم دریابیم!

    استفاده بکنیم و در استفاده شتاب بکنیم.

    به عقیدهی خیام، کنار کشتزارهای سبز و خرّم، پرتو مهتاب که در جام شراب ارغوانی هزاران سایه منعکس میکند، آهنگ دلنواز چنگ، ساقیان ماهرو، گلهای نوشکفته، یگانه حقیقت زندگی است که مانند کابوس هولناکی میگذرد.

    امروز را خوش باشیم، فردا را کسی ندیده.

    این تنها آرزوی زندگی است: حالی خوش باش زانکه مقصود این است در مقابل حقایق محسوس و مادی یک حقیقت بزرگتر را خیام معتقد است، و آن وجود شر و بدی است که بر خیر و خوشی میچربد.

    گویا فکر جبری خیام بیشتر در اثر علم نجوم و فلسفهی مادی او پیدا شده.

    تأثیر تربیت علمی او روی نشو و نمای فلسفیاش کاملاً آشکار است.

    به عقیدهی خیام طبیعت، کور و کر، گردش خود را مداومت میدهد.

    آسمان تهی است و به فریاد کسی نمیرسد: با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل چرخ از تو هزار بار بیچاره تر است!

    چرخ ناتوان و بیاراده است.

    اگر قدرت داشت خود را از گردش بازمیداشت: در گردش خود اگر مرا دست بدی خود را برهاندمی ز سرگردانی بر طبق عقاید نجومی آن زمان، خیام چرخ را محکوم میکند و احساس سختِ قوانین تغییرناپذیر اجرام فلکی را که در حرکت هستند مجسم مینماید.

    و این در نتیجهی مطالعهی دقیق ستارهها و قوانین منظم آنهاست که زندگی ما را در تحت تأثیر قوانین خشن گردش افلاک دانسته، ولی به قضا و قدر مذهبی اعتقاد نداشته زیرا که بر علیه سرنوشت شورش میکند و از این لحاظ بدبینی در او تولید میشود.

    شکایت او اغلب از گردش چرخ و افلاک است نه از خدا.

    و بالاخره خیام معتقد میشود که همهی کواکب نحس هستند و کوکب سعد وجود ندارد: افلاک که جز غم نفزایند دگر...

    چنانکه سابق گذشت، بدبینی خیام از سنّ جوانیاش وجود داشت و این بدبینی هیچوقت گریبان او را ول نکرده.

    یکی از اختصاصات فکر خیام است که پیوسته با غم و اندوه و نیستی و مرگ آغشته است(1) و در همان حال که دعوت به خوشی و شادی مینماید لفظ خوشی در گلو گیر میکند.

    زیرا در همین دم با هزاران نکته و اشاره هیکل مرگ، کفن، قبرستان و نیستی خیلی قویتر از مجلس کیف و عیش جلو انسان مجسم میشود و آن خوشی یک دم را از بین میبرد.

    طبیعت بیاعتنا و سخت کار خود را انجام میدهد.

    یک دایهی خونخوار و دیوانه است که اطفال خود را میپروراند و بعد با خونسردی خوشههای رسیده و نارس را درو میکند.

    کاش هرگز به دنیا نمیآمدیم، حالا که آمدیم، هر چه زودتر برویم خوشبختتر خواهیم بود: ناآمدگان اگر بدانند که ما از دهر چه میکشیم، نایند دگر خرّم دل آنکه زین جهان زود برفت و آسوده کسی که خود نزاد از مادر(2) این آرزوی نیستی که خیام در ترانههای خود تکرار میکند، آیا با نیروانه بودا شباهت ندارد؟

    در فلسفهی بودا، دنیا عبارتست از مجموع حوادث به هم پیوسته که تغییرات دنیای ظاهری در مقابل آن یک ابر، یک انعکاس و یا یک خواب پُر از تصویرهای خیالی است: احوال جهان و اصل این عمر که هست خوابی و خیالی و فریبی و دمی است اغلب شعرای ایران بدبین بودهاند ولی بدبینی آنها وابستگی مستقیم با حس شهوت تند و ناکام آنان دارد.

    در صورتیکه در نزد خیام بدبینی یک جنبهی عالی و فلسفی دارد و ماهرویان را تنها وسیلهی تکمیل عیش و تزیین مجالس خودش میداند و اغلب اهمیت شراب بر زن غلبه میکند.

    وجود زن و ساقی یک نوع سرچشمهی کیف و لذت بدیعی و زیبایی هستند.

    هیچکدام را به عرش نمیرساند و مقام جداگانهای ندارند.

    از همهی این چیزهای خوب و خوشنما یک لذت آنی میجسته.

    از این لحاظ خیام یک نفر پرستنده و طرفدار زیبایی بوده و با ذوق بدیعیات خودش چیزهای خوشگوار، خوشآهنگ و خوشمنظر را انتخاب میکرده.

    یک فصل از کتاب «نوروزنامه» را دربارهی صورت نیکو نوشته و اینطور تمام میشود: «...و این کتاب را از برای فال خوب بر روی نیکو ختم کرده آمد.» پس، خیام از پیشآمدهای ناگوار زندگی شخصی خودش مثل شعرای دیگر مثلاً از قهر کردن معشوقه و یا نداشتن پول نمینالد.

    در او یک درد فلسفی و نفرینی است که بر پایهی احساس خویش به اساس آفرینش میفرستد.

    این شورش در نتیجهی مشاهدات و فلسفهی دردناک او پیدا شده.

    بدبینی او بالاخره منجر به فلسفهی دهری شده.

    اراده، فکر، حرکت و همه چیز به نظرش بیهوده آمده: ای بیخبران، جسم مجسم هیچ است وین طارم نه سپهر ارقم هیچ است به نظر میآید که شوپن آور از فلسفهی بدبینی خودش به همین نتیجهی خیام میرسد: «برای کسی که به درجهای برسد که ارادهی خود را نفی بکند، دنیایی که به نظر ما آنقدر حقیقی میآید، با تمام خورشیدها و کهکشانهایش چیست؟

    هیچ!» خیام از مردم زمانه بری و بیزار بوده.

    اخلاق، افکار و عادات آنها را با زخمزبانهای تند محکوم میکند و به هیچ وجه تلقینات جامعه را نپذیرفته است.

    در مقدمهی جبر و مقابلهاش میگوید: «ما شاهد بودیم که اهل علم از بین رفته و به دستهای که عدهشان کم و رنجشان بسیار بود منحصر گردیدند.

    و این عدهی انگشتشمار نیز در طی زندگی دشوار خود همتشان را صرف تحقیقات و اکتشافات علمی نمودند.

    ولی اغلب دانشمندان ما حق را به باطل میفروشند و از حد تزویر و ظاهرسازی تجاوز نمیکنند؛ و آن مقدار معرفتی که دارند برای اغراض پست مادی به کار میبرند، و اگر شخصی را طالب حق و ایثار کنندهی صدق و ساعی در رد باطل و ترک و تزویر بینند، استهزاء و استخفاف میکنند.» گویا در هر زمان اشخاص دو رو و متقلب و کاسهلیس چاپلوس کارشان جلو است!

    دیوژن معروف روزی در شهر آتن با فانوس روشن جستجوی یک نفر انسان را مینمود و عاقبت پیدا نکرد.

    ولی خیام وقت خود را به تکاپوی بیهوده تلف نکرده و با اطمینان میگوید: گاویست بر آسمان، قرین پروین گاویست دگر بر زبرش جمله زمین گر بینایی چشم حقیقت بگشا: زیر و زیر دو گاو مشتی خر بین واضح است در اینصورت خیام از بس که در زیر فشار افکار پست مردم بوده به هیچ وجه طرفدار محبت، عشق، اخلاق، انسانیت و تصوف نبوده، که اغلب نویسندگان و شعرا وظیفهی خودشان دانستهاند که این افکار را اگرچه خودشان معتقد نبودهاند برای عوامفریبی تبلیغ بکنند.

    چیزی که غریب است، فقط یک میل و رغبت یا سمپاتی و تأسف گذشته ایران در خیام باقی است.

    اگرچه به واسطهی اختلاف زیاد تاریخ، ما نمیتوانیم به حکایت مشهور «سه رفیق دبستانی» باور بکنیم که نظامالملک با خیام و حسن صبّاح همدرس بودهاند.

    ولی هیچ استبعادی ندارد که خیام و حسن صبّاح با هم رابطه داشتهاند.

    زیرا که بچهی یک عهد بودهاند و هر دو تقریباً در یک سنه (517-518) مردهاند.

    انقلاب فکری که هر دو در قلب مملکت مقتدر اسلامی تولید کردند این حدس را تأیید میکند و شاید به همین مناسبت آنها را با هم همدست دانستهاند.

    حسن به وسیلهی اختراع مذهب جدید و لرزانیدن اساس جامعهی آن زمان، تولید یک شورش ملی ایرانی کرد.

    خیام به واسطهی آوردن مذهب حسی، فلسفی و عقلی و مادی همان منظور او را در ترانههای خودش انجام داد.

    تأثیر حسن چون بیشتر روی سیاست و شمشیر بود بعد از مدتی از بین رفت.

    ولی فلسفهی مادی خیام که پایهاش روی عقل و منطق بود پایدار ماند.

    نزد هیچیک از شعرا و نویسندگان اسلام لحن صریح نفی خدا و بر هم زدن اساس افسانههای مذهبی سامی مانند خیام دیده نمیشود، شاید بتوانیم خیام را از جملهی ایرانیان ضد عرب– مانند ابنمقفع، بهآفرید، ابومسلم، بابک و غیره– بدانیم.

    ممکن است از خواندن شاهنامهی فردوسی این تأثیر در او پیدا شده و در ترانههای خودش پیوسته فرّ و شکوه و بزرگی پایمال شدهی آنان را گوشزد مینماید که با خاک یکسان شدهاند و در کاخهای ویران آنها روباه لانه کرده و جغد آشیانه نموده.

    از قهقهههای عصبانی او، کنایات و اشاراتی که به ایران گذشته مینماید، پیداست که از ته قلب از راهزنان عرب و افکار پست آنان متنفر است و سمپاتی او به طرف ایرانی میرود که در دهن این اژدهای هفتاد سر فرو شده بوده و با تشنج دست و پا میزده.

    نباید تند برویم، آیا مقصود خیام از یادآوری شکوه گذشتهی ساسانی مقایسهی بیثباتی و کوچکی تمدنها و زندگی انسان نبوده است و فقط یک تصویر مجازی و کنایهای بیش نیست؟

    ولی با حرارتی که بیان میکند جای شک و شبهه باقی نمیگذارد.

    مثلاً صدای فاخته که شب مهتاب روی ویرانهی تیسفون کوکو میگوید مو را به تن خواننده راست میکند: آن قصر که بر چرخ همی زد پهلو بر درگه او شهان نهادندی رو دیدیم که بر کنگرهاش فاختهای بنشسته همی گفت که: «کوکو، کوکو؟» - آن قصر که بهرام درو جام گرفت آهو بچه کرد و شیر آرام گرفت بهرام که گور میگرفتی همه عمر دیدی که چگونه گور بهرام گرفت؟

    چنانکه سابقاً ذکر شد، خیام جز روش دهر خدایی نمیشناخته و خدایی را که مذاهب سامی تصور میکردهاند منکر بوده است.

    ولی بعد قیافهی جدیتر به خود میگیرد و راه حل علمی و منطقی برای مسایل ماوراء طبیعی جستجو میکند.

    چون راه عقلی پیدا نمیکند به تعبیر شاعرانهی این الفاظ قناعت مینماید.

    صانع را تشبیه به کوزهگر میکند و انسان را به کوزه و میگوید: این کوزه گر دهر چنین جام لطیف میسازد و باز بر زمین میزندش!

    بهشت و دوزخ را در نهاد اشخاص دانسته: دوزخ شرری ز رنج بیهودهی ماست فردوس دمی ز وقت آسودهی ماست یک بازیگرخانهی غریبی است.

    مثل خیمهشببازی یا بازی شطرنج، همهی کایناتِ روی صفحه گمان میکنند که آزادند.

    ولی یک دست نامرئی که گویی متعلق به یک بچه است مدتی با ما تفریح میکند.

    ما را جابجا میکند، بعد دلش را میزند، دوباره این عروسکها یا مهرهها را در صندوق فراموشی و نیستی میاندازد: ما لعبتگانیم و فلک لعبت باز از روی حقیقتی نه از روی مجاز...

    خیام میخواسته این دنیای مسخره، پست، غمانگیز و مضحک را از هم بپاشد و یک دنیای منطقیتر روی خرابهی آن بنا بکند: گر بر فلکم دست بدی چون یزدان برداشتمی من این فلک را ز میان...

    اختصاص دیگری که در فلسفهی خیام مشاهده میشود دقیق شدن او در مسئلهی مرگ است، نه از راه نشئات روح و فلسفهی الهیون آن را تحت مطالعه درمیآورد، بلکه از روی جریان و استحاله ذرات اجسام و تجزیهی ماده تغییرات آن را با تصویرهای شاعرانه و غمناکی مجسم میکند.

    برای خیام، ماوراء ماده چیزی نیست.

    دنیا در اثر اجتماع ذرات به وجود آمده که بر حسب اتفاق کار میکنند.

    این جریان، دایمی و ابدی است، و ذرات پیدرپی در اشکال و انواع داخل میشوند و روی میگردانند.

    از این رو، انسان هیچ بیم و امیدی ندارد و در نتیجهی ترکیب ذرات و چهار عنصر و تأثیر هفت کوکب به وجود آمده و روح او مانند کالبد مادی است و پس از مرگ نمیماند.

    - باز آمدنت نیست، چو رفتی رفتی - چون عاقبت کار جهان «نیستی» است - هر لاله که پژمرد نخواهد بشکفت اما خیام به همین اکتفا نمیکند و ذرات بدن را تا آخرین مرحله نشئاتش دنبال مینماید و بازگشت آنها را شرح میدهد.

    در موضوع بقای روح، معتقد به گردش و استحالهی ذرات بدن پس از مرگ میشود.

    زیرا آنچه محسوس است و به تمیز درمیآید این است که ذرات بدن در اجسام دیگر دوباره زندگی و یا جریان پیدا میکنند، ولی روح مستقلی که بعد از مرگ زندگی جداگانه داشته باشد نیست.

    اگر خوشبخت باشیم، ذرات تن ما خُم باده میشوند و پیوسته مست خواهند بود، و زندگی مرموز و بیارادهای را تعقیب میکنند.

    همین فلسفهی ذرات، سرچشمهی درد و افکار غمانگیز خیام میشود.

    در گل کوزه، در سبزه، در گل لاله، در معشوقهای که با حرکات موزون به آهنگ چنگ میرقصد، در مجالس تفریح و در همهجا ذرات بیثبات و جریان سخت و بیاعتنای طبیعت جلوی اوست.

    در کوزه شراب ذرات تن مهرویان را میبیند که خاک شدهاند، ولی زندگی غریب دیگری را دارند، زیرا در آنها روح لطیف باده در غلیان است.

    در اینجا، شراب او با همهی کنایات و تشبیهات شاعرانهای که در ترانههایش میآورد یک صورت عمیق و مرموز به خود میگیرد.

    شراب، در عین حال که تولید مستی و فراموشی میکند، در کوزه حکم روح را در تن دارد.

    آیا اسم همهی قسمتهای کوزه تصغیر همان اعضای بدن انسان نیست، مثل: دهنه، لبه، گردنه، دسته، شکم...، و شراب میان کوزه روح پُر کیف آن نمیباشد؟

    همان کوزه که سابق بر این یک نفر ماهرو بوده!

    این روح پُر غلیان زندگی دردناک گذشته کوزه را روی زمین یادآوری میکند!

    از این قرار، کوزه یک زندگی مستقل پیدا میکند که شراب به منزلهی روح آن است(3): - لب بر لب کوزه بردم از غایت آز - این دسته که بر گردن او میبینی دستی است که بر گردن یاری بوده است از مطالب فوق به دست میآید که خیام در خصوص ماهیت و ارزش زندگی یک عقیده و فلسفهی مهمی دارد.

    آیا او در مقابل اینهمه بدبختی و این فلسفه چه خط مشی و رویهای را پیش میگیرد؟

    [آیا تمام این افکار خیام] به زبان بیزبانی، سستی و شکنندگی چیزهای روی زمین را به ما نمیگویند؟

    گذشته به جز یادگار دَر هم و رؤیایی نیست.

    آینده مجهول است.

    پس همین دم را که زندهایم، این دم گذرنده که به یک چشم به هم زدن در گذشته فرومیرود، همین دم را دریابیم و خوش باشیم.

    این دم که رفت دیگر چیزی در دست ما نمیماند، ولی اگر بدانیم که دم را چگونه بگذرانیم!

    مقصود از زندگی کیف و لذت است.

    تا میتوانیم باید غم و غصه را از خودمان دور بکنیم، معلوم را به مجهول نفروشیم و نقد را فدای نسیه نکنیم.

    انتقام خودمان را از زندگی بستانیم، پیش از آنکه در چنگال او خرد بشویم!

    - بربای نصیب خویش کت بربایند باید دانست هر چند خیام از ته دل معتقد به شادی بوده ولی شادی او همیشه با فکر عدم و نیستی توأم است.

    از این رو همواره معانی فلسفهی خیام در ظاهر دعوت به خوشگذرانی میکند اما در حقیقت همهی گل و بلبل، جامهای شراب، کشتزار و تصویرهای شهوتانگیز او جز تزیینی بیش نیست، مثل کسی که بخواهد خودش را بکشد و قبل از مرگ به تجمل و تزیین اطاق خودش را بپردازد.

    از این جهت خوشی او بیشتر تأثرآور است.

    خوش باشیم و فراموش بکنیم تا خون، این مایع زندگی، که از هزاران زخم ما جاری است، نبینیم!

مي‌دانيد که خيام عنصر خاصي است در ادبيات فارسي، خاصّ از اين جهت که هم شاعر است. هم نيست. بيشتر عالم شناخته شده. در زمان خود به اين عنوان معروف بوده است. گذشته از آن درست روشن نيست که چه تعداد رباعي گفته و يا اصلاً اين رباعي‌هاي منسوب به او تا چه مقد

عمربن خيام نيشابوري آغاز زندگي حکيم، فيلسوف رياضي دان و رباعي سراي بزرگ ايران زمين،« عمربن خيام نيشابوري» نامي آشنا براي تمام ايرانيان اهل ذوق و معرفت است.« وي در اواخر قرن پنجم و اوايل قرن ششم مي زيسته است. ». هر چند از تاريخ ولادت دقيق وي هيچ

خيام زندگي نامه امام غياث الدين ابوالفتح عمر بن ابراهيم خيام نيشابوري يکي از حکماء و رياضي دانان و شاعران بزرگ ايران در اواخر قرن پنجم و اوايل قرن ششم است . سال ولادت او دقيقا" مشخص نيست . او در شهر نيشابور به دنيا آمد . به اين علت به او خيام مي

عمرخيام يگانه بلبل داستان سراي گلشن شعر وشاعري ايران است, که ترانه هاي دلپذير ونغمات شورانگيز او دنيا پسند است. تاکنون هيچ يک از شعرا ونويسندگان وحکما واهل سياست اين سرزمين به اندازه ي او در فراخناي جهان شهرت نيافته اند. خيام تنها متفکر ايراني است ک

زندگي نامه امام غياث الدين ابوالفتح عمر بن ابراهيم خيام نيشابوري يکي از حکماء و رياضي دانان و شاعران بزرگ ايران در اواخر قرن پنجم و اوايل قرن ششم است . سال ولادت او دقيقا" مشخص نيست . او در شهر نيشابور به دنيا آمد . به اين علت به او خيام مي گفتند چ

عمر خيام نيشابوري حکيم عمر خيام نيشابوري، متولد 29 ارديبهشت 427 هجري شمسي (18 مي 1048 ميلادي) در نيشابور، متوفي 13 آذر ماه 510 هجري شمسي (4 دسامبر 1131 ميلادي). خيام را به عنوان يک شاعر، ستاره شناس، و رياضي دان مشهور مي شناسند؛ ولي شهرت

حکيم عمر خيام نيشابوري، متولد 29 ارديبهشت 427 هجري شمسي (18 مي 1048 ميلادي) در نيشابور، متوفي 13 آذر ماه 510 هجري شمسي (4 دسامبر 1131 ميلادي). خيام را به عنوان يک شاعر، ستاره شناس، و رياضي دان مشهور مي شناسند؛ ولي شهرت بيشتر او براي رباعياتش مي باشد

غياث الدين ابوالفتح عمر بن ابراهيم نيشابوري موسوم به خيام از بزرگترين و مشهورترين شعراي تاريخ ايران بعد از اسلام است که معروفيت وي مرزها را در نورديده و در سرتاسر گيتي به عنوان شاعري خردگرا شناخته شده است. حکيم عمر خيام اگرچه بيشتر به عنوان شاعري رب

عمر خيام نيشابوري حکيم عمر خيام نيشابوري، متولد 29 ارديبهشت 427 هجري شمسي (18 مي 1048 ميلادي) در نيشابور، متوفي 13 آذر ماه 510 هجري شمسي (4 دسامبر 1131 ميلادي). خيام را به عنوان يک شاعر، ستاره شناس، و رياضي دان مشهور مي شناسند؛ ولي شهرت بيشتر ا

معرفي شخصيت خيام خيام نامي است که با نيشابور پيوستگي دير سالي دارد . بگونه اي که گاهي اين دو واژه خويشاوند را مترادف مي پندارند سيماي واقعي اين شخصيت هياهوزا در فراسوي توده متراکمي از ابرهاي ابهام و پرده هاي افسانه اي زنداني است گر چه تا حدودي

ثبت سفارش
تعداد
عنوان محصول